تنهام نذار...
|
اما هیچ نیافت .نا امید راه خانه را در پیش گرفت. نگاهش را لحظه ای از زمین جدانمیکرد . دلش را در زمین می جست با خودمی گفت :شایدکه لحظه ای غفلت کرده و آن را برزمین انداخته باشم . وای برمن اگر این چنین شده باشد وای بر من که حالا هزاران جای پابر رویش نقش بسته است . دراین افکاربودکه صدایی او را متوجه خود کرد وقتی که سربه سوی صدا برگرداند کودکی را دید که قلبی زخمی در دستانش می تپد . ناله ای سرداد و بر زمین افتاد بیدار که شد دلش سر جایش بود . اما پراز زخم هایی که مرحمی نداشتند.اشک چشمانش را نمناک کرد و به یاد کودک افتاد او را در کنار خود دید . خوب که به آن نگریست متوجه شد که آن کودک شبیه خودش است ازاو پرسید که این قلب را کجا پیدا کردی ، کودک آرام جواب داد در راه می گذشتم تو را دیدم که غرق درصورتی زیبا قلبت را به صاحب آن می دادی . وقتی او قلب تو را گرفت تو را ترک کرد من نیز به دنبال او رفتم چندین گام بیشتر بر نداشته بود که قلبت را بر زمین انداخت و قلب دیگری را در دست گرفت . وقتی که قلب تو بر زمین افتاد هر رهگذری که عبور می کرد پا بر روی آن می گذاشت تا این که رفت و آمد ها تمام شد و من توانستم آن را از زیر پا ها و از روی زمین بردارم . او که حالا به یادش آمده بود که دلش را کجا گم کرده است . نگاهی به قلبش انداخت وبا خود عهد بست که دیگر دلش را به هر رهگذری نسپارد . الا خدا که عشق فقط از برای خداست. نظرات شما عزیزان: پیچَکے میشَوم وحشے میپیچَم بہ پَر و پآے ثآنیہ هآیَت تآ حَتے نَتوـآنے آنے بے مَـטּ بودטּ رـآ زندگے کُنے ![]() ![]()
سلام الهام جون
خسته ام ديگه حوصله نوشتن ندارم شايدتادوماه ديگه نت نيام/حالم خيلي بده
سلام گلم عالیه قالب وبلاگت
![]() ![]() ![]()
گاهی باید فاتحـــه خـــاطره ای رو خوند
وگر نه همون خـــاطره فاتحـــه تو رو می خونه .. ![]() |
|
[ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |